(نوشته اي از دوستم علي علي اسلام)
راهی که ما می رویم ...
چند روز پیش در یکی از آخرین تورهایم به کویر مرنجاب ، این مکان به اصطلاح نمونه طبیعت گردی کویری ايران رفته بودم. اما از بخت بد نه فقط به عنوان یک مسافر، بلکه به عنوان راهنمای دوستانی طبیعت دوست که به امید گذراندن روزی بدور از هیاهوی شهر، توری را از یکی از آژانس های معتبر فعال در زمینه تورهای طبیعت گردی خریده بودند.
در تمام مسیر رسیدن به کاروانسرا، ایران و طبیعتش را برای مسافرانم شکافتم. از ریز و بم طبیعت این دیار دوست داشتنی گفتیم، از تنوع اقلیم هایش، از فرهنگ های گوناگونش، از جنگل های سبز تا بیابانهای تفتیده اش. از پستانداران در خطر انقراض و پرندگان منحصر به فردش. از گرمای مطبوع آبهای جنوب تا یخچالهای عمیق کوههای شمالش. از دریاچه ها و تالابهایش تا رمل ها و ماهورهایش.
خلاصه از هر چه بود گفتیم؛ البته نه، نه از همه چیز. تنها از هر چیز که زمان مجالش را می داد. تا اینکه رسیدیم به کاروانسرای مرنجاب. همان جایی که اخیرا" روزنامه ها مجلات و صداو سیما بارها و بارها آن را به مردم معرفی کرده بودند.
که سفر به طبیعت ارزان است. که از تهران تا اولین مکانی که بتوان کویر را با غالب شاخص هایش در آن لمس کرد تنها به چند ساعت رانندگی نیاز است. اما انگار مشکلی وجود داشت.
اینجا قرار بود کاروانسرايی زیبا، یک گوشه خلوت در کنار حوضی پر از آب قنات و میان وسعت بی انتهای کویر باشد.اينجا قرار بود شما بتوانيد صداي باد را در ميان شاخه هاي تاغ هاي چند صد ساله بشنويد . اینجا قرار بود مأمن امنی برای شترهای تشنه و چکاوکهای کاکلی باشد پس چرا به این شکل در آمده است. اینجا هم که همان هیاهوی شهر است!!! اینجا هم که پر از ماشین است. پر از زجه هاي گوشخراش موتورهای دو ترکه !
مسافرانم که تا بحال در خیالات رسيدن به افسونی بودند كه قرار بود در کویر نصیبشان شود، به ناگاه با صحنه ای آشنا روبرو شدند.
«اووو......!!!!! اینجا چرا اینقدر شلوغه ؟! »
ماشین ها، از هر شکل و اندازه ای ، و ديدار دوباره آدمهاي زباله ساز . زباله ها از هر جنس و رنگی . و هیاهوی آدمهائی که همه آمده بودند کویر، اما گويا هیچکدام نه برای کویر و غلت در سكوت و گم شدن در افق هاي بكر آن ، كه براي خوردن و پاشيدن ته مانده هاي خود در زباله داني كوير!!! .آري برای مصرف کردن، برای نابود کردن و برای تجربه کردن آن چیزهایی که شاید در جای دیگر نمی شد تجربه اشان کرد!
بار اولی که به اینجا آمده بودم هنوز هیچ حرفی از طبیعت گردی برای عموم مردم نبود.فقط عاشقان راستین طبیعت این مملکت بودند که می دانستند دیدن غروب از پس تپه های شنی و تولد خورشید در میان وسعت بی انتهای دریاچه نمک چه شکوهی دارد.
در آن اولین بار، اینجا چقدر آرام بود. چقدر کویر بود. غازهای کاروانسرا از داشتن این حوض زیبا در دل خشک کویر چقدر خوشحال بودند و تاغ هایی که سایه هایشان را از سر هیچ مسفر خسته ای دریغ نمی کردند، در آن اولین بار تو می توانستی کویر را با تمام سحرش، سکوتش و البته زیبایهای غریبش حس کنی. البته می شد حدسش را زد!!
بگذارید خیلی راحت آن چیزهائی را که در جلوی چشمانم می دیدم برایتان شرح دهم.
انواع و اقسام چادرها، خصوصا" آن نوعی که اصلا" چادر طبیعت نیست. انبوه زباله ها که از تنها بشکه بی قواره و زنگ زده کنار استخر مرنجاب بیرون و به روی زمین های اطراف ریخته بود. تنه خسته تاغ های چند صد ساله که در میان چندین آتش افروخته شده توسط مسافران در حال سوختن بودند؛ آنهم نه یکی و دو تا ... عده ای کنده ها و تنه های اصلی را می سوزاندند و عده ای دیگر هم مشغول انداختن شاخه های کوچکتر در درون آتش بودند. تعدادی از خشت های قدیمی به سنگ های کنار آتش بدل شده بودند تا سیاه و تکه تکه شوند و آنهائی هم که اندکی خوش شانس تر بودند برای نگاه داشتن چادرهای این به ظاهر طبیعت گردان در هر گوشه ای به چشم می خوردند. سرو صدای توریست های طبیعت گرد در میان غرش اگزوز موتورهای دو ترکه گم شده بود.
از آن حوض زیبای صفوی با غازهای پر سروصدا و آب آئینه گونش دیگر خبری نیست. اندامی بود بی قاعده مملو از رسوبات، خالی از آب و پر از شیشه خرده.
آجرهای زیبای اطراف حوض که روزگاری با نهایت دقت معمار صفوی در کنار هم چیده شده بودند. امروز شکسته و بی نظم در هر گوشه ای به چشم می خورند. تقریبا" تمامی مسافرانم بالاتفاق تقاضا کردند تا فعلا" بازدید از کاروانسرا را فراموش کنیم !!
اندکی آن طرف تر و پس از «چاه دستکن» توقف می کنیم تا برای پیاده روی بر روی تپه های شن روان آماده شویم. اما اینجا هم آن تپه های شنی چند سال پیش نیست. گزها و تاغ ها و قیچ هایی که سالهای سال خشونت طبیعت را تحمل کرده بودند امروز با موجودی بی رحم تر مواجه شده اند. موجودی خشن با رفتارهای عجیب!!! موجودی که یک قوطی نوشابه 5/1 لیتری را با خود از تپه های شن روان بالا می کشد، اما حاضر نیست ظرف پلاستیکی خالی 50 گرمی آن را با خود به پائین بیاورد!!!
در هر گوشه ای، در پای هر بوته گزی نشانی از بی فرهنگی و جهل ما به چشم می خورد. باز هم زباله ها، پلاستیک ها، ته مانده های غذا و جای زشت آتش افروخته.
و باز هم موتور سوارانی که تپه های شنی را به پیست موتور سواری تبديل کرده بودند ! لحظه ای فكر کردم که چطور این صحنه ها را برای مسافرانم توجیه کنم؟ چه بگویم؟ تقصیر را به گردن چه کسي بیاندازم ؟
حتما" می دانید كه این شلوغی ها، این زباله ها و اینگونه تخریب ها،گذشته از صورت زشت و ناشایستشان، گذشته از فاش ساختن نوع بينش و فرهنگ جديد ما، باعث مرگ و میر بسیاری از حیوانات و بهم خوردن چرخه طبیعی زندگی بسیاری از آنها می شود!
به نظر می رسد ادامه این روند و دعوت از عموم مردم که هنوز فرهنگ استفاده از طبیعت را ندارند بجای ایجاد زیر ساخت های فرهنگی و فرهنگ سازی عمومی در زمینه نوع سفرها و حفظ طبیعت به زودی باعث از بین رفتن باقی جاذبه های طبیعی ما خواهد شد. آنهم در وضعیتی که سازمانهای متولی گردشگری و حفظ محیط زیست هنوز هیچ سازو کار درستی برای حفاظت از طبیعت نیاندیشبده اند.
متاسفانه عدم شناخت درست از صنعت طبیعت گردی در این کشور باعث می شود تا ما علاوه بر تکرار اشتباهات انجام شده توسط برخی از کشورهای فعال در زمینه طبیعت گردی باعث شکست این صنعت نو پا در کشوری شویم که گرچه دارای ظرفیت های بالقوه ای جهت ورود گردشگران طبیعت دوست است اما به جهت داشتن اقلیمی خشک و نیمه خشک دارای طبیعی بسیار حساس و آسیب پذیر در برابر اشتباهات ما ايرانيهاست.
گاهی اوقات با خود می اندیشم كه تا چند سال دیگر برای بودن در طبیعت واقعی، هر بار باید چقدر دور و دورتر شدم؟!!!
راهی که ما می رویم ...
چند روز پیش در یکی از آخرین تورهایم به کویر مرنجاب ، این مکان به اصطلاح نمونه طبیعت گردی کویری ايران رفته بودم. اما از بخت بد نه فقط به عنوان یک مسافر، بلکه به عنوان راهنمای دوستانی طبیعت دوست که به امید گذراندن روزی بدور از هیاهوی شهر، توری را از یکی از آژانس های معتبر فعال در زمینه تورهای طبیعت گردی خریده بودند.
در تمام مسیر رسیدن به کاروانسرا، ایران و طبیعتش را برای مسافرانم شکافتم. از ریز و بم طبیعت این دیار دوست داشتنی گفتیم، از تنوع اقلیم هایش، از فرهنگ های گوناگونش، از جنگل های سبز تا بیابانهای تفتیده اش. از پستانداران در خطر انقراض و پرندگان منحصر به فردش. از گرمای مطبوع آبهای جنوب تا یخچالهای عمیق کوههای شمالش. از دریاچه ها و تالابهایش تا رمل ها و ماهورهایش.
خلاصه از هر چه بود گفتیم؛ البته نه، نه از همه چیز. تنها از هر چیز که زمان مجالش را می داد. تا اینکه رسیدیم به کاروانسرای مرنجاب. همان جایی که اخیرا" روزنامه ها مجلات و صداو سیما بارها و بارها آن را به مردم معرفی کرده بودند.
که سفر به طبیعت ارزان است. که از تهران تا اولین مکانی که بتوان کویر را با غالب شاخص هایش در آن لمس کرد تنها به چند ساعت رانندگی نیاز است. اما انگار مشکلی وجود داشت.
اینجا قرار بود کاروانسرايی زیبا، یک گوشه خلوت در کنار حوضی پر از آب قنات و میان وسعت بی انتهای کویر باشد.اينجا قرار بود شما بتوانيد صداي باد را در ميان شاخه هاي تاغ هاي چند صد ساله بشنويد . اینجا قرار بود مأمن امنی برای شترهای تشنه و چکاوکهای کاکلی باشد پس چرا به این شکل در آمده است. اینجا هم که همان هیاهوی شهر است!!! اینجا هم که پر از ماشین است. پر از زجه هاي گوشخراش موتورهای دو ترکه !
مسافرانم که تا بحال در خیالات رسيدن به افسونی بودند كه قرار بود در کویر نصیبشان شود، به ناگاه با صحنه ای آشنا روبرو شدند.
«اووو......!!!!! اینجا چرا اینقدر شلوغه ؟! »
ماشین ها، از هر شکل و اندازه ای ، و ديدار دوباره آدمهاي زباله ساز . زباله ها از هر جنس و رنگی . و هیاهوی آدمهائی که همه آمده بودند کویر، اما گويا هیچکدام نه برای کویر و غلت در سكوت و گم شدن در افق هاي بكر آن ، كه براي خوردن و پاشيدن ته مانده هاي خود در زباله داني كوير!!! .آري برای مصرف کردن، برای نابود کردن و برای تجربه کردن آن چیزهایی که شاید در جای دیگر نمی شد تجربه اشان کرد!
بار اولی که به اینجا آمده بودم هنوز هیچ حرفی از طبیعت گردی برای عموم مردم نبود.فقط عاشقان راستین طبیعت این مملکت بودند که می دانستند دیدن غروب از پس تپه های شنی و تولد خورشید در میان وسعت بی انتهای دریاچه نمک چه شکوهی دارد.
در آن اولین بار، اینجا چقدر آرام بود. چقدر کویر بود. غازهای کاروانسرا از داشتن این حوض زیبا در دل خشک کویر چقدر خوشحال بودند و تاغ هایی که سایه هایشان را از سر هیچ مسفر خسته ای دریغ نمی کردند، در آن اولین بار تو می توانستی کویر را با تمام سحرش، سکوتش و البته زیبایهای غریبش حس کنی. البته می شد حدسش را زد!!
بگذارید خیلی راحت آن چیزهائی را که در جلوی چشمانم می دیدم برایتان شرح دهم.
انواع و اقسام چادرها، خصوصا" آن نوعی که اصلا" چادر طبیعت نیست. انبوه زباله ها که از تنها بشکه بی قواره و زنگ زده کنار استخر مرنجاب بیرون و به روی زمین های اطراف ریخته بود. تنه خسته تاغ های چند صد ساله که در میان چندین آتش افروخته شده توسط مسافران در حال سوختن بودند؛ آنهم نه یکی و دو تا ... عده ای کنده ها و تنه های اصلی را می سوزاندند و عده ای دیگر هم مشغول انداختن شاخه های کوچکتر در درون آتش بودند. تعدادی از خشت های قدیمی به سنگ های کنار آتش بدل شده بودند تا سیاه و تکه تکه شوند و آنهائی هم که اندکی خوش شانس تر بودند برای نگاه داشتن چادرهای این به ظاهر طبیعت گردان در هر گوشه ای به چشم می خوردند. سرو صدای توریست های طبیعت گرد در میان غرش اگزوز موتورهای دو ترکه گم شده بود.
از آن حوض زیبای صفوی با غازهای پر سروصدا و آب آئینه گونش دیگر خبری نیست. اندامی بود بی قاعده مملو از رسوبات، خالی از آب و پر از شیشه خرده.
آجرهای زیبای اطراف حوض که روزگاری با نهایت دقت معمار صفوی در کنار هم چیده شده بودند. امروز شکسته و بی نظم در هر گوشه ای به چشم می خورند. تقریبا" تمامی مسافرانم بالاتفاق تقاضا کردند تا فعلا" بازدید از کاروانسرا را فراموش کنیم !!
اندکی آن طرف تر و پس از «چاه دستکن» توقف می کنیم تا برای پیاده روی بر روی تپه های شن روان آماده شویم. اما اینجا هم آن تپه های شنی چند سال پیش نیست. گزها و تاغ ها و قیچ هایی که سالهای سال خشونت طبیعت را تحمل کرده بودند امروز با موجودی بی رحم تر مواجه شده اند. موجودی خشن با رفتارهای عجیب!!! موجودی که یک قوطی نوشابه 5/1 لیتری را با خود از تپه های شن روان بالا می کشد، اما حاضر نیست ظرف پلاستیکی خالی 50 گرمی آن را با خود به پائین بیاورد!!!
در هر گوشه ای، در پای هر بوته گزی نشانی از بی فرهنگی و جهل ما به چشم می خورد. باز هم زباله ها، پلاستیک ها، ته مانده های غذا و جای زشت آتش افروخته.
و باز هم موتور سوارانی که تپه های شنی را به پیست موتور سواری تبديل کرده بودند ! لحظه ای فكر کردم که چطور این صحنه ها را برای مسافرانم توجیه کنم؟ چه بگویم؟ تقصیر را به گردن چه کسي بیاندازم ؟
حتما" می دانید كه این شلوغی ها، این زباله ها و اینگونه تخریب ها،گذشته از صورت زشت و ناشایستشان، گذشته از فاش ساختن نوع بينش و فرهنگ جديد ما، باعث مرگ و میر بسیاری از حیوانات و بهم خوردن چرخه طبیعی زندگی بسیاری از آنها می شود!
به نظر می رسد ادامه این روند و دعوت از عموم مردم که هنوز فرهنگ استفاده از طبیعت را ندارند بجای ایجاد زیر ساخت های فرهنگی و فرهنگ سازی عمومی در زمینه نوع سفرها و حفظ طبیعت به زودی باعث از بین رفتن باقی جاذبه های طبیعی ما خواهد شد. آنهم در وضعیتی که سازمانهای متولی گردشگری و حفظ محیط زیست هنوز هیچ سازو کار درستی برای حفاظت از طبیعت نیاندیشبده اند.
متاسفانه عدم شناخت درست از صنعت طبیعت گردی در این کشور باعث می شود تا ما علاوه بر تکرار اشتباهات انجام شده توسط برخی از کشورهای فعال در زمینه طبیعت گردی باعث شکست این صنعت نو پا در کشوری شویم که گرچه دارای ظرفیت های بالقوه ای جهت ورود گردشگران طبیعت دوست است اما به جهت داشتن اقلیمی خشک و نیمه خشک دارای طبیعی بسیار حساس و آسیب پذیر در برابر اشتباهات ما ايرانيهاست.
گاهی اوقات با خود می اندیشم كه تا چند سال دیگر برای بودن در طبیعت واقعی، هر بار باید چقدر دور و دورتر شدم؟!!!
1 نظرات:
سلام
علي جان نوشتت خيلي خوب بود هرچند دردناک.
اگر صدا و سيما به جاي تبليغهاي بيمزه خودش زماني را کوتاه به اطلاعرساني در باره اين معضل اختصاص بده، ميشه اميدوار بود چند سال ديگه مردم آگاه بشن. ولي حيف ... زهي خيال باطل.
بايد اميدوارم باشيم خود اين جماعت به خودشون بيان!
کي ميخواهند متوجه بشن که دارند چه بلايي سر خودشون ميارن خدا داند.
جدا متاسفم براي کساني که بين آغوش طبيعت با زبالهداني خونشون فرقي نميگذارند.
ارسال یک نظر